انا لله و انا الیه راجعون
تاوان کدام یک از رنج های تو با من بود
از کدام پهلوی تو پلک زدم
که انسان
سهم سیاه شب است
با نهایت تالم و تاسف چهلمین روز درگذشت مرحومه شادروان شهناز قاسمی(سرائیان) همسر دکتر عزت الله قاسمی را به اطلاع دوستان و آشنایان می رسانیم. بدین مناسبت مراسم بزرگداشتی در روز جمعه 14 تیر ماه 87 از ساعت 30/9 الی 30/10 بر تربت پاکش واقع در بهشت آباد آرامگاه خانوادگی ، روبروی قطعه 36 بر پا می داریم. سپس جهت صرف نهار در حسینه ی ارشاد واقع در فلکه ساعت گرد هم می آییم.
خانواده های قاسمی و سرائیان و وابستگان
دکتر عزت قاسمی دوست و شاعر گرامی ایران
در این پنج روز گذشته نیمی را در کما و نیمی را در التهابی از حد برون گذراند.
:ـ اینکه نداند همسرش کجاست
درست به همین گونه که می گوییم
به زندگی باز گشته یا در بقا الله
ـ شهناز شایگان بانوان،
جذبه جمال از چیست اگر تو نباشی اینجا؟!
این چیزها، یکسره اوهام است، او در کنار ماست: دانه های اشک ما و عزیزان دیگرش، گل های این گورند.
نه تو هنوز گرمی، و گل، گور را باور نمی کند
هوشنگ چالنگی – حفیظ الله ممبینی (آبگینه) – هرمز علیپور – حسینعلی خداکرمی – سیروس رادمنش – یارمحمد اسد پور – علیمراد موری – عبدالرضا سلیمانی پور – رضا بختیاری اصل – صادق کریمی – علی قنبری – محمود کریم پور – علی ایالتی – غلامعباس عسکرپور – تاج محمد عسکرپور – رضا مکوندی – محمد صفایی – غلام حیدری – شاعران حوالی کافه شوکا تهران – شاعران انجمن شعر گرگان – یار علی پور مقدم – داریوش اسدی کیارس – فیروزه میزانی – بهار علیزاده – عاطفه چهار محالیان – زینب ممبینی – مهدیه نفیسی – علیشا مولوی – حیاتقلی فرخ منش – حافظ موسوی – جلال خسروی – مجید زمانی اصل – داریوش معمار – عبدالرحمن نیک سرشت – امین زنگنه زاد – هوشیار انصاری– امید حلالی – ماهان محمد زاده – منصور محرابی فرد
* * *
پیام دکتر عزت قاسمی به دوستان اهل قلم و سایر دوستان همد ل
انسان گاهی به دیوار بر می خورد !
"الکساندر چایکوفسکی"
در بهار ۱۳۵۶ ،آن نور به زندگی من تابیده شد . و به مدت ۳۱ سال هیچگاه خاموش نگردید.
با هر اتفاق ناخوشایندی، در طی این سال ها تابش او بر من، قلبم را گرم و گرم تر می کرد. آنچنان مرا و بعد فرزندانمان را سرشار عشق و محبت می کرد که هیچگاه نتوانستیم واژه ای به نام "نفرت" در دلمان راه بدهیم ـ که اهل نفرت کم نبودند ـ ای کاش خداوند به او مهلت زندگی می داد، چرا که بانوی شایگان من هیچگاه مرگ اندیش نبود.
این جهانی بود. انگار روح اساطیری جاودانگی در او حلول کرده بود، بدون آنکه همچون اسطوره ها کنجکاو و جستجوی زندگی جاودان بر آمده باشد.
خداوند ذهن و روح او را هم چون چهره اش زیبا آفریده بود. اما نشد آن، بر او، و بر ما!، بلکه مرگ های کوتاه من ،گوری شد برای او.
به کیارش کوچکم نگاه کردم و خطاب به دخترم، هلیای گرامی ام، که برای من بوی همیشگی بهارنارنج مادرش را می دهد، وکاوه و سهراب، پسرانم، گفتم :الکساندر چایکوفسکی در کتاب "اختر دور دست" می گوید : انسان گاهی به دیواربر می خورد.
زیستن، برای دیوار، وجود ندارد، وگرنه لختی تامل می کرد و ویرانه ای اینچنین برای من بجای نمی گذاشت.
اما چه باید کرد؟! جز رنج مردن و تحمل که گفته اند: خداوند فرشته ای دارد که هر روز ندا سر می دهد، ندای "لدللموت" پس "بایستِ" من به کار نمی آید.
در این مدت آنچه مانده است شمایید، دوستان عزیز، بی شایبه و همدلِ من که محبت خودتان را از من و فرزندانم دریغ نداشته اید.
و این همدلی، روح آشفته و منقلب مرا توانسته است، اندکی از هذیان و وهم دور نگاه دارد.
دکتر عزت قاسمی ۱/۴/۸۷
عزت قاسمی
آدمی با زندگیش مرگ را رقم می زند، انسانهای بزرگ دانسته و انسانهای کوچک ندانسته. شاپور بنیاد از دسته اول بود.
فکر می کنم سه بار شاپور بنیاد را دیدم، یکبار در تهران هفتاد و یا هفتاد و یک در لابی هتل هویزه، اولین بار که دیدمش خیلی به دلم نشست، شاعری متین، آراسته، مبادی آداب و بسیار مهربان. در آن چند ساعت از همه چیز گفتیم از زندگی، شعر و حتی مرگ. گویی سالهاست همدیگر را می شناسیم و بعد هم چند تا عکس از او، همسر دومش- که تازه تجدید فراش کرده بود و شاید به اجبار!- چند روز بعد این دیدار تجدید شد، یکبار دیگر نیز میسر شد که او را ببینم.
بخشی از منظر کلمات در نوشتار ناب
مصاحبه ای چاپ نشده و ناگفته هایی از حلقه ناب
تریلوژی : دکتر عزت قاسمی ـ سیروس رادمنش ـ منصور محرابی فرد
-یک معرفی از خودتان، اما نه به صورت کلیشه ای، سیروس جان می دانی که چه می گویم؟
من سیروس رادمنش، شاعر، متولد 1334 روستای"بن آسیاب" بین مسجد سلیمان و هفتگل؛ و بزرگ شده هر دو مکان: یعنی فرهنگ روستایی و مدرنیزمِ بسیار آشکار یک محیط شرکت نفتی با تمام امکانات فرهنگی- رفاهی آن روزگار تا نام مصطلح اش، یعنی M.I.S
خوانش شعر"خط سوم"، از کتاب "از فندکم چهره ی شما می پرد بیرون" داریوش مهبودی
دکتر عزت قاسمی
پیمان عزیز
من را عفو بفرما! در نوشتار تا حدودی تنبل هستم. شاید هم به دلیل گرفتاری بسیار! این خوانش را که نوشته بودم باید یک جوری تمیز می بود، و همین وقت را نداشتم تا امروز، وقتی هم نوشتم به سرعت برای شما فرستادم. شما را امانتدار خود می دانم و مطمئنا باید نازنین باشی.
پیمان جان این خوانش، خوانشی روانشناختی است، اما نه به سیاق معمول و مالوف روانشناسی متن ها ـ بلکه در این خوانش، شخصیت متن درگیر می شود. همین!
دست شما را می فشارم
چار پاره
پس از حجابِ غزل ها
بانو، انار شکسته بود
با آب مَنده ی ردیف
پردیس حرف های خفیف
من اما باران خُردِ زبانم لال
که بچرخانی زبان و بیاموزی مرا
در باغ لالِ ازل ها
که بگردانیم و ببارانیم از کلامِ نخستین
هر صدایی که از نایِ تو رهید
سر انجام چون دستِ دوست بر شانه ی غمین،
مرا بیارامی.
مرا که تو هر نفس، نهالی بر گریبانم بیارایی
در گریبان توام
فرشته ای، چپِ مویه می جوید
به دریایت، بُرجی از فانوس ها
حلقه ی نامزدان و روبان عروسان، گذر می دهد از گرداب
ستاره ای که ماه،
دعاهای زنان را مستجاب می کند.
بر شانه های مردان بی غزل
لال!
بی دستِ دوستی !
که گریه از گریبانِ زنان آموختند.
1359
هجرانی ها (7)
من که به سحرِ شب
فرتوتِ شب زی اَم
این دهه ی آخر
شب از من بریده است.
امان از سنگ های پُر از شوخی.
از همان اول،
یعنی از بِ بِسم الله
مرگ هم جدی نبود.
شروع با مکث های مفرطِ دارکوب بود.
راوی گفت:
کوه بودند و کوهی
و حالا شبحی از سایه
با غیابِ دروازه های نزدیک به خروش
حال و روز کسی بهتر از این نمی شود.
و اینکه در همین دهه ی آخر مرگ نگرفته ام،
مادرزادی ست، گیر دادن انگار به سنگ.
حرف می پَرَد روی حرف
در شبِ خیس،
در صبح خشک!
و شاعرانی که این دهه ی آخر،
صبح در روح جوانمرگ شان زیست
گیر داده بودند سِفت و سخت،
به چیزی شبیه سنگ!
مثل سرپنجه های خفته ی حیوانِ عزیز پس افتاده در خود
شب زی شد او هم و من!
پنجه های این گربه ی گیج
ارضاء نمی کند !
مرا به دورها سنگ کرده است با خودش
سموران محتاط لانه ی ایمن دارند
یا مرغ !
یا آن مرغ !
خرگوش ها که مثل بچه ها بازیگوشند !
و به طور جدی می میرند زبان بسته ها
با سنگ هایی پُر از شوخی،
امان از بچه و شب !
که پا روی پا گذاشته
و سریده از آغوشِ دوری
روی ما
امان از منِ شب زی!
امان از این مجسمه های راستِ فرتوت
امان از این دهه ی آخر !
هجرانی ها (10)
این طور که بویش می آید
در تابوت ها چیزی نمی گذرد
جز آنکه روی دست خاک مانده باشد.
مثلِ بغض من در گلوم
و مثل همیشه کسی نپرسید که چه؟
انگار من رنجورتر از پدر در خواب می روم.
بغضم می ماند و کسی نمی پرسد
این باغ از ابتداء گورستان بود؟
کُنارها نبودند،
انارها،
یا انجیرها؟
فقط مرگ های کوتاه بودند، فراوان
که عادت شده بود.
مثلِ خواب های منظمِ بعداز ظهر
زیرِ ردای کسی رو به سوی خرما!
کمر بسته کوچه
خیابان
شام آلوده بر خاک
خانه
خانه
من هیچ شبی نبوده ام راحت در خانه
هر شب می تُرُکَم به سوی گورستان
و کسی نمی پرسد هیچگاه!
آن تابوت ها ازآنِ که بودند!
تا من رنجورتر از پدر شاید به خواب نروم
که چشم هایش همیشه جیغ می زد
از تیری مفرط
که در کنارِ گوشِ رودها گذشت
سرِّ امانت میانِ همین اشیاست
سرِّ توهم
سرِّاو هم و من
و اسفنج های خشک کمر باز کرده
کمر بسته ی کوچه
خیابان
خانه
خانه
شاعرم من !
اما پنج دهه از سهم خودم گیج رفته ام !
هجرانی ها (11)
خواب را همهمه ی برگ ریخت
چشم سوخته ی صنوبر رها شد از بازوی ببر
بخوان ترانه را
شهاب یکم
تا دور نباشد حرف های تازه
می افتد ماجرا از رخ کهن
تا تیری مفرط شود
بر گلوی وطن
و سوگوار از تهی بوزد بر آینه اش
گلبرگ های آبی شفاف
بر این خواب های آشفته
دستی بکشید !
تا با ابرها کسی باشد
سفید هم یورتمه برود.
به رویای انسان
بشکند خواب های فرسوده را
صداهای کودکی.
صدایی که
از درونِ ما، به بعد
همینِ خواب را هم
همهمه ی برگ ریخت.
هجرانی ها(15)
غریب این ولایت
و درختی که مغموم نیست از تنهائیش
انگار هنوز خفته ام میان صداها
که یکی بوی پدرم را می داد
و آن یکی بوی عمو!
همسایه ی چشم به دستِ من .
ذُل زده ام به چشم هایی که به زبانی غریب
شکسته اند حرف هایمان را !
اگر نه !
باید آن مجسمه میانِ میدان من باشم
ایستاده بر تابوتی دریده از دود
با گشوده ی جنگ،
و نشانه های دلفریب
که هر آدم یک لا قبا را
می تواند بکشاند به جادو
احتمالا اینطور بود:
که اشاره ها می نشست
بر چشمِ سرداران
تا خم شوند که شب پره ای هم ننشیند بر خاک.
ایروان ـ میدان جمهوری 1382
هجرانی ها (18)
نگاه به این قاب
چپ و راست، مرده ی ممتد
سوخته از تنهایی
تابستان و جنوب
تکه های کاهگلِ سمچ در نگاه
شیء خود باخته آنجا
مُلا یدالله
و چهار کتیبه در خاکستر
در اهواز و مزار شریف
هم همه جا همهمه از او
بگو، غروبی که مدام است
و گورها !
از مثل مُلا یدالله
مادر، با تیرگی های عمیقِ شب اَش
اما بوی کُندر نیمه شب می دهد.
این سایه ی زبان بسته چقدر به رویا می زند.
در اهواز و در مزار
دور از چشم و هم
در سایه ای که پراکنده است.
مُلا یدالله یا دودوالله
یعنی بهارم تعطیل
مدرسه ام تعطیل
خوابِ ساعتِ بعد از ظهرم تعطیل
کابوس های ساعتِ هفت اَش بیدار
رَدِ چشم های این مادر
در بهار است
در زمستان و تابستانی بر جا
مدرسه و بازی کودکان
و خواب های ساعت بعد از ظهر تابستان.
در بریده بریده ! چندش از
مُلا یدالله و دودوالله
مادر، اما
در قابش هم بوی کُندر نیمه شب می داد.
عزت قاسمی
شعرهایی بین 50 تا 60
در انتهای آبی
چشم می شوم
و
می مانم
تا چشم هایم تمام شود
گلی سپید
خیره بر ماه سبز.
8
برای شجاع الدین عسگری که شعرهایش را با من قسمت می کرد
جانی ایمن دارم
و
درختان می دانند
نیم پنهان خویش را یافته ام
که چون
سایه در پس می آمد و
در پیش
سیراب می شویم از چشم همدیگر
از این پس
خشت های بر آب رفته و
کور سوی اندک را دیدی
آب ها چه آرامند
ازپَسِ ما
دست های من
سپیدست اکنون
که آب ها
گاه اینچنین زیبایند
حالا
که نیمه ی چهره ام
چون پرنده ای به لانه ی دور است
جانی ایمن دارم.
11
از پَسِ کودکی ، تهی ست
جان
و جان شیفته می داند
بهانه های کودکی که نیست
مهیای گریه می شویم
آدمی ، می گوید
اندک است این روزها
چون، روزنِ دو پلک
پس خواب نیم روز نمی خواهیم
آدمی که چون بلوط
سالیان عتیق دیده است.